چه بی رحمانه بی رحمی تو ... بی رحم ...

دانلود فیلم و سریال دانلود فیلم و سریال

... موهایم را قهوه ای تیره کرده ام . صدای جوشکاری می آید از کوچه ، صدای کوبیدن از طبقه ی دوم ، صدای جاروبرقی از طبقه اول ، صدای کشیدن صندلی روی سرامیک ها از طبقه ی چهارم ، صدای رضا یزدانی از سیستمم که می خواند : از تنهایی می ترسم ... یک ماگ چای مطابق همیشه کنارم است و  ساعت دو و سی دقیقه ی بعد از ظهر دوم دی ماه است . شوفاژها روشن است اما من شوفاژ اتاق کارم را بسته ام ، پنجره کمی باز است ، در اتاقم را مطابق زمستان های پیشین روی هم گذاشته ام و پایین در ، یک پتوی سفری که باد سرد نرود بیرون . گرما ؛ توانم و امانم را می برد . علی ، از سرما فراری ست و من ، از گرما ! تمام زندگی ام زمستان را ترجیح داده ام به تابستان . تابستان ها ، علی ، زیر کولر سردش می شود ، کولر را خاموش می کند و من ، له له می زنم و بی تاب می شوم برای کمی خنکی . پس دریچه کولر اتاق کارش را می بندیم و نیز اتاق خواب را ! من در اتاق کارم با خنکی کولر که فقط بین این اتاق و سالن تقسیم می شود ، ذوق می کنم از سرما و خنکی ! زمستان ها ، شوفاژها را تا آخر زیاد می کند و تمام خروجی ها را می بندد و می پوشاند و من ، باز در اتاقم ، پیچ های شوفاژ را می چرخانم و می بندم و پنجره را باز می کنم که گرما ، نابودم نکند !
با تمام این تفاسیر ، علی ، خوش تر دارد که بدون هیچ رواندازی در تابستان و زمستان بخوابد ! زیر پتو نفسش تنگ می شود ، پس هوای اتاق را گرم نگه می دارد ، من اما ، هراسانم از جن های شبانه ! ( ها ها ها ) پتو را چنان دور خودم می پیچانم که گویی کفنی را دور مرده ای ! هی آن زیر نفس کم می آورم از گرما اما بی پتو انگار حس امنیت ندارم ! پتو ، زیر سرم و زیر پایم چنان می پوشاندم که پیش ترها ، خواهرکم ، نیمه شب بیدارم می کرد که ببیند زنده ام یا نه ! هنوز ، نفس می کشم یا مرده ام !؟
علی ، خانه نیست . من مانده ام و دردی که کمرم و شکمم را دارد نابود می کند و انگار خیلی مشخص است که نیاز به حرف زدن دارم نه !؟ تنها وقت هایی حرف زدن و شنیدن حالم را خوب می کند که درد شدید دارم . حواسم را پرت می کند انگار ! کاش کسی بود که می گفت برایم بگو از هر چه می خواهی و بعد چای می ریخت توی ماگم ... ( می دانم می گویی باز که چای زیاد نخور مریمی ! اما تو که نمی دانی تنها آبی که از نوشیدن به سلول های تن تشنه ام می رسد ، از همین چای است ! روزگاری ، یادداشت می کردم که مثلا طی هفته ی گذشته چند جرعه آب خورده ام ! بس که از آب خوردن فراری بوده ام همیشه ! )
چند روز پیش ، با مهربانی دیدار کردم که یوگیست بود . 27 سال ساکن هند بود و تازگی ها به ایران آمده و چون نسبتی با یکی از خویشاوندان دارد ، در قراری کوتاه و یک ساعته هم را دیدیم . می خواست برایم از یوگا بگوید . تا دیدمش گفتم از ملاقات شما خوش وقتم و بی تعارف گفت : من هنوز نمی دانم ، تصمیم نگرفته ام که دیدنت و بودنت خوشحالم می کند یا نه ! چنان به دلم نشست که ناخودآگاه محکم بغلش کردم . عود هندی کنارم می سوخت . تست مخصوص یوگیست ها را از من گرفت که نتوانستم و نمی دانم که بود که فقط نشست جای من جلوی  رویش و گفت و گفت ! تو گویی که من نبودم ! دخترکی دیگر بود که از زندگی مریم می گفت ! کمی منگ بودم ، اختیار زبانم دست خودم نبود ، حس هایی را می گفتم که هرگز به زبان نیامده بود . حرف هایی که از درونم بود اما زبانم نمی گفت ، قلبم و مغزم پرت می کردند بیرون . مهربان ، مرد صبوری بود . فقط چند لحظه یک بار ، با همان چهارزانوی نشسته و کمر صاف ، سرش را بالا می آورد و نگاهم می کرد و من با دست هایم ، جلوی دهانم را می گرفتم که نگویم و می گفتم و می گفتم ... نمی دانم چقدر گذشت تا خویشاوند , جان آمد و گفت علی صدایت می کند و می گوید برویم خانه . دل نمی کندم که بروم و رویش را نداشتم که بمانم و مدام می گفتم ببخشید ... تا به خود آمدم و دیدم موهایم باز شده و صاف و لخت ریخته دورم و زانوهایم را بغل کرده ام و تکان می خورم و حرف می زنم و نفهمیدم چطور از اتاق آمدم بیرون .
در سالن ، مهربان دیگری منتظرم بود ، مهربان سال های دور که از سوئد آمده بود و آن سال ها ، چه خوش بودیم با هم . بغلش کردم ، محکم ، سر گذاشتم روی سینه اش و فشارش دادم به خودم . بغل مادرانه ای بود که گویی دخترکش را محکم نگه داشته . فقط مثل ذکر تکرار کردم و تکرار کردم عزیزکم ، جان جانانم ، مینوی مهربانم و شاید ده دقیقه ، شاید بیش تر ، فقط در آغوش هم بودیم و رویم را که برگرداندم ، استاد یوگای مهربان ، پشت سرم بود و او هم محکم بغلم کرد و در گوشم گفت خوشحالم که دیدمت و شناختمت مریمی . اولش مطمئن نبودم اما شک ندارم که از خوب های روزگاری دخترجان . من ، هیچ نگفتم و اشک ، حلقه زد پشت پلک هام تا دید و دست های بزرگش را گذاشت روی چشمهایم و گفت نفس عمیق بکش و برو و خوب بمان و مواظب خودت باش .  آغوش امن زنانه و مردانه ی مهربانان چنان انرژی ای به من داد که تا پایین ساختمان پرواز کردم و تمام راه تا ماشین ، دایی مهربانم دست هایم را گرفته بود و می گفت و نمی شنیدم و نمی گفتم و می شنید ...
ننویسم دیگر ... بروم چای بخورم و پک بزنم و کتاب بخوانم یا   فکر کنم و ژلوفن بخورم باز تا درد برود و با تن بی حس از قرص ها ، کیسه ی آب گرم بغل کنم و بخزم زیر پتو و مثلا فیلم ببر و برف را ببینم برای هزارمین بار با بازی خوشایند ژان رنو .
اما هنوز دلم حرف زدن می خواهد ... کاش ، کنارم بودی ...

مشخصات

  • منبع: http://shazdehkoochooloo.persianblog.ir/post/245
  • کلمات کلیدی: اتاق ,گفتم ,صدای ,چنان ,گویی ,مهربان ,تکرار کردم ,بغلش کردم ,اتاق کارم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها