برف آمد پشت ردم ، در خیابان گم شدم ...

دانلود فیلم و سریال دانلود فیلم و سریال

... تو جاده بودیم ، یک سفر کوتاه چند روزه . زل زده بودم به ابرها ، پخش ماشین خراب بود ، با گوشی موزیک گذاشته بودم ، خواننده می خوند : " یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند ... " آفتاب ، مستقیم توی چشمام بود . هر چند کیلومتر یک بار ، ابر می شد و بارون و بعد ، دوباره آفتاب ... نیم تکیه به در و صندلی نشسته بودم ، یک دست روی پا و دست دیگر ، روی دست علی که یکهو چشمم افتاد به خودم توی آینه ی بغل ماشین . حس کردم مریم نیست که نگاهم می کنه . انگار ، مامانم توی آینه بود . خودم رو جمع و جور کردم و با دقت بیشتری به آینه زل زدم ، همون بالا بردن ابروها ، همون خط اخم که به مرور زمان ایجاد شده ، همون نیمه بازی لب ها ، همون چشم هایی که وقتی با دقت نگاه می کنن ، یک ابرو بالاتر می ره و یک چشم ریزتر می شه .
چند روز پیش ترک ، یک مطلب  دیده بودم که عکس هاش ، مقایسه مادران و دختران بود ، که وقتی دخترها سنشون می ره بالاتر ، تم صورتشون شبیه مامان هاشون می شه . یهو ته دلم ذوق کردم ، دلم برای مامانم یک ذره شد ، دلم خواست پیشم باشه و محکم بغلش کنم ، اما توی جاده بودیم و فقط می شد زنگ زد و صداش رو شنید . ناخودآگاه سعی کردم تمام حرکات صورتش رو توی زمان های مختلف روی صورت خودم پیاده کنم . لبخند ، اخم ، حالت عصبی ، بداخلاقی ، شادی زیرپوستی ،  لبخند فاتح ، لبخند آب زیرکاه ، شیطنت پنهان ، پیش از گریه و ... و ...
و هی خودم رو بیشتر دیدم که دارم از مریم بودن خارج می شم و می شم نسرین ثانی . چقدر دلخواه و خوشایند بود این حس . ته دلم هی قربون صدقه ش می رفتم و دعا می خوندم براش و باز یک ادای دیگر تا جایی که دیگر ، من ، من نبودم ! از من درآمدم و ...
رنگ پوستمون و مدل موهامون تفاوت داره . مامان ، همیشه پوست صورت و تنش لطیف و مهتابیه ، با موهایی که پیشتر از این انقدر مشکی بودن که برق می افتادن زیر نور . من پوستم به اون روشنی و شفافی نیست ، کمی گندمی با موهایی که تا سال های پیش از بلوغم بور بودن و بعد قهوه ای شدن . خنده های بی غل و غش مامان رو من هیچ وقت نداشتم و ندارم . انگار ، همیشه سدی جلوی راهم بوده که نگذاشته صدای خنده هام زنانه تر و بلندتر بپیچه . حصار کشیدم دور خودم و نکته هایی رو توی ذهنم تعریف کردم که بهشون پای بند بودم همیشه . اکثر وقت ها برخلاف مامان ، از جمع و از شلوغی فراری بودم و برعکس ، مامان ، همیشه اشتیاق روابط تازه رو داره . مدام چند تا دوست دور و برش داره که با هم مشاعره کنن ، برای هم افسانه بگن ، در تنهایی خودشون تنها باشن و در جمع ، اجتماعی و فعال . من اما مدت هاست حوصله م سر می ره از بحث ها و گفتگوهای بی پایان ، انگیزه ای برای مدام گفتن و مدام شنیدن و مدام نوشتن ندارم . حتی انقدر دختر بدی شده ام ( به زعم دیگران ) که نمی تونم خودم رو مجبور کنم که پیوسته و روزانه حال دوستان مجازی یا حتی فامیل رو هم بگیرم . گاه گاه فقط از انسان هایی که حالم رو خوب می کنن ، سراغی می گیرم یا شرمنده می شم وقتی کسی لطفی می کنه و سراغم رو می گیره .
در زندگیم ، بیشتر با تنهایی خوشم ، انقدر به محیط امن خودم وابسته شدم که به قول یکی از برنامه های تلویزیونی که مجریش می گفت ، با زحمت از خونه می رم بیرون . وقتی کلاس دارم یا قراری با کسی ، تا آخرین لحظات سعی می کنم بمونم توی خونه ، با وجود این که اذیتم می کنه صداها ، اما دیر نمی رسم سر قرار . به عهدم پای بندم اما همیشه چیزی ته دلم هست که می گه کاش کنسل می شد ... وقتی مثل چند روز پیش که سفر بودم ، توی یک محیط شلوغ قرار می گیرم ، بگو و بخند دارم ، کاملا نشون می دم که با طرف مقابلم هستم اما ته دلم له له می زنم که برگردم به محیط امن خودم . هیچ وقت کسی متوجه نمی شه این دختری که روبه روش نشسته و با هیجان به حرفاش گوش می ده و گاهی اظهار نظری می کنه ، توی دلش چه خبره و چرا نگم که همه ی ما اینجوری شدیم ؟ آدم ها تنها بوده ن ، تنهاتر شدن و تنهاتر می شن ... گریزی نیست از این حس ... بحث سر خوبی یا بدی این حس نیست ، چیزی هستش که داریم باهاش زندگی می کنیم و این خاصیت زندگی به اصطلاح متمدن امروزه ست ! با خودت خوش تر باش و با دیگران وانمود کن که خوشی ! با گفتن حال نکن و ترجیح بده بنویسی که نبیننت ! و کم پیش میاد توی این دوره زمونه ، دوستی پیدا بشه ، مثل مژگان عزیزم که ترجیح بده به جای نوشتن ، وقت بگذاره و صدای دل نشینش رو برات بفرسته و سراغتو بگیره یا از چیزی بگه و تعریف کنه . ( چه خوشایند و دوست داشتنی هستی عزیزکم )
از شباهت ها و تفاوت ها می گفتم و ببین که به کجا رسیدم !
مامان ، محبت و مهرش عیان و مشهوده ، من بخیلم در این مورد ، ته دلم غنج می زنه برای نشون دادن عشقم به اطرافیانم یا دوستانم ، اما محبتم رو مردونه نشون می دم . به دوست داشتنم عمل می کنم . گاهی اما به زبون میارم با فدایت شوم ها ، با قربونت برم ها ، با تو عزیزمن هستی ها و ... اما گاهی هم وقتی توی دلم غوغاست از عشق و لبریزم از مهر ، فقط کمی حرف می زنم و کمی بغل می کنم اگر طرف مقابلم نزدیکم باشه و یهو این وسط ، از خودم می ترسم که مریمی چرا نمی گی ؟ لااقل تمام مهرت رو توی نگاهت بریز ... و چشمام رو پر می کنم از عشق و نگاه می کنم به فرد مقابلم ...
شعرهای مامان ، همیشه ساده و زیباست . تمام حس هاش رو می ریزه توی شعر و می نویسه و می خونه ، وقتی داری به صداش و شعرهاش گوش می دی ، دلت می خواد ادامه داشته باشن ، طول بکشه ، زیاد باشه ، تموم نشه ، بگه و بخونه و بنویسه ... من اما ، نه صدای دل نشینی دارم ؛ نه استعدادی برای ساده نوشتن و ساده گفتن .
...
نمی تونم هیچ جایی ، هیچ جوری این پست رو تموم کنم . خیلی سخته . کاش ، کمی ، لااقل به اندازه ی مامانم خوب بودم و نیک . فقط می تونم دعاش کنم که سایه ش همیشه همراه بابا ، بالای سرم و سرمون باشه و دست محبت و حمایتشون کنارمون . من فقط پشتم به مهر شما گرمه . خدا زنده و سالم نگهتون داره برای من و ما . پایدار باشید و برقرار و شاد و سلامت و خرسند . آمین و ایدون باد ! 
دوستت دارم مامانم
 
 
پ . ن عنوان ، تکه ای ست از ترانه حجت اشرف زاده با عنوان برف آمد .
تو کاری کن بدون تو نبینم صبح فردا را ...
 

مشخصات

  • منبع: http://shazdehkoochooloo.persianblog.ir/post/244
  • کلمات کلیدی: مدام ,باشه ,محیط ,خونه ,چیزی ,مقابلم ,جاده بودیم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها